تبليغاتX
شیون

شیون

   مادر مرد

 

rpa2sliqo3zybmgzq32.jpg

سرنوشتي تلخ

سقوط داد ستاره را

در كهكشان بي ستاره مرگ

خرچنگ بيرحم

ريشه دواند

در بند بند جسم لطيفش

بيرحم

از سينه هايش آغاز كرده بود

بريدند سينه هايش را

سينه هايي كه شير ميدادند

سينه هايي كه آرام ميكردند

هق هق كودكانش را

آي اي خدا

اين بود مزد مادر؟

اين است آرامش مادر؟

پس از اين همه سال؟

چه آرامشي !

شنيدم نميپذيردهيچكس را

شايد مي خواهد عادت كند

به تنهايي

به تنهايي نزديك

مي گويند خدا نصيب نكند

پس چرا نصيب مي كني

اي خداي من؟

بيچاره

بيچاره مادر

مادرخواهد مرد

از بسكه جان ندارد.

پ.ن:اين پست بيشتر يه درددله تا يه شعر.مربوط ميشه به يكي از بستگان.همين

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 22:21 توسط مانی |


خوب خواهد شد

 

u2uipfnvwk29mqvor11.jpg

خوب خواهد شد اگرقلبم را

از درون سينه بيرون بكشم

تا دگراحساسي

غرق باران نكند

آسمان ابري چشمم را

خوب خواهد شد اگرچشمانم

از درون كاسه بيرون بجهد

تا دگر چشمي ويران نكند

قامت خم شده پايم را

خوب خواهد شد اگر پايم را

بكنم از پي و دور اندازم

تا دگر لبخندي

نكشد در پي خود دستم را

خوب خواهد شد اگردستم را...

خوب خواهد شد اگر من روزي

قلب و چشم ودست و پاهايم را

بسپارم به كلاغ باغي

چون مترسك در باغ

از همان روز نخست

قيد چشم و دست و پا را زده بود

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 15:17 توسط مانی |


 

   پرواز

 

 eeapz5ivrxvlm4hyow6.jpg

باران مي آيد

و مه آلودست باغ

بوي نا مي آيد

گرگ و ميش است هوا

و كلاغي كه غزل مي خواند

و صدايي كه به من مي گويد

وقت تو پايان يافت

و چه احساس خوبي دارم

حس آزادي و رستن از دام

حس بي وزني مثل پر كاه

از تن خويش برون مي آيم

مي روم بالا تا روي درخت

همه اين باغ را مي بينم

باغ پر دار و درخت

كه به هم پيچيده

شاخه هايش سرسخت

تن خود را ديدم

كه نشسته آرام

روي يك صندلي بر روي تراس

و كنون خالي است

از غم كهنه عشق من و تو

مي روم بالا بالاتر از ابر

مي كنم حركت با سرعت باد

و كنون مي گذرم از اين شهر

كه در آن خاطره هاي من و تو

مثل يك بوف به من مي نگرد

و چه احساس غريبيست ولي

غم بي مهري تو

مثل يك خواب گذشت از يادم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 22:49 توسط مانی |


    شب جنگل

 

 6zmp8ngah4eoxwm13r68.jpg

جنگل از جان می کشد فریاد

در بلندایِ کریهِ پست تر

 از خوابگردِ مرده بر بامِ بلندِ داد

سبز برگان هلهله سر می دهند بر باد

جنگل امشب، بی بدن جان داد

 

شب درون چشم من پیچید و می خندید

قطره هایِ مرگ از زیرِ لگد هایِ زمین بر پای، می بارید

این صدای ضجه هایِ حلق چسبان، کی شود خاموش؟

گو، زنی ابلیس می زایید

 

مِه درون شب نفس می زد

از بخارِ خیس داندانِ سپیدش می شود فهمید

ذره های ماه گاهی بر زمین می ریخت

گاهی از ترسِ درختان درمیانِ برگ می خوابید

شاخه ای مدفون کنارِ ضجه ها روی زمین لرزید بی احساس

باد می پیچید

ابر با چنگال پشمینش

ماه را در خوابگاه ِ شب به خون غلتاند

سایه بر روی دو چشمانِ سیاهم بی نفس چسبید

لمس می کردم سیاهی را

نرم بود و چندش آور

 

اضطراب از ذره هایم سایه می تابید

هر تپش از سینه ام تاریک می کوبید

در نفس هایم سیاهی می دمید آرام

در میانِ روده هایم، سایه می لغزید

می خراشیدم ولی جز ابر و مِه هیچش نبود آخر

 

هر سیاهی نرم نرمک می رود بالا زِ من تا اوج، تا مغزم

جمجمه از هم فرو می ریخت

لشکر خاکستریهایم به صد سردوش

ناگهان گشتند خاموش و سیاهان پوش...

.

.

.

.

.

سالها من نیمه شب در خواب می خوانم:

من درون شب چه شادانم

من درون شب چه خندانم

پ.ن : اين شعر از يه شاعره كه تازه پيداش كردم.خودمو توشعراش پيدا كردم.عادل با وبلاگ روح. معركه مي نويسه.همين

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 23:36 توسط مانی |


 

    اعدامي

epfy8lvtqnzcsitgfsl9.jpg

چه شكنجه ايست وقتي

پيش چشمان ترت

مي رود آرام مانند نسيم

گيج و مبهوت نگاه مي كني

و تو خود می دانی

خواب شیرین شب تنهاییت

مثل گل پرپر شد

مثل يك اعدامي

كه شب اعدامش

خواب آزادي خود را مي ديد

كه صداي خشن زندانبان

تن او را لرزاند :

( هاي اي زنداني

وقت اعدام رسيد )

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 18:30 توسط مانی |


 

    قله

 

 2woomhe2zigh7ig0ur6p.jpg

مزن سيلي

در اين سرما سرا بگذار خواب آيد

بر اين چشمان سرد من

مزن سيلي

مرا سرما زده ديريست

در اين عمر ويرانم

و يخ بستست

 هرچه آرزويم بود مي دانم

مزن سيلي

مرا بگذار در اين دخمه خاموش

يخ بندم ز استيصال

كه شايد پوستينم مرحمي باشد

براي آنكه چون من آرزو دارد

مسير قله ایكاش هايش را بپيمايد

ولي اين را بگو با او

اگر از سردي و بوران اين تنگه گذر كردي

وبر قله رسيدي و

خدايت را صدا كردي

بپا كن پرچمي از پوستين من

كه شايد

يادگاري باشد از اين يخ زده در راه

كه فتح قله خوشبختيش را آرزو مي كرد

ولي در راه ماند و

يخ زد و با آرزويش رفت

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 23:21 توسط مانی |


شيون كن بر خود كه زندگي تو را خواهد كشت X

ميزي براي كار كاري براي تخت
تختي براي خواب خوابي براي جان
جاني براي مرگ مرگي براي قبر
قبري براي سنگ سنگي براي ياد
اين بود زندگي
(حسين پناهي)
...................................
استفاده از تمامي اشعار فقط با ذكر منبع مجاز مي باشد


صفحه نخست
پست الکترونیک


اشعار

خوب خواهد شد
اعدامي
قله
نا كجاآباد
سيگار
نداي خاموش
مثله
زندگي بايد كرد
گوشه تنهايي
كتابخانه
آرشيو اشعار


كهنه شيون ها

هفته دوم آذر 1388

هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387



: با من شيون مي كنند

حسين پناهي
فروغ فرخزاد
حميد مصدق
سايت رسمي احمد شاملو
پرنده پر و بال شكسته
برهنگي هاي من
پدر خوانده جوان
دوست دارم ياد بگيرم حرف بزنم
روز هاي يك دختر
اگر صداي قطار نيايد...
هجوم در برهنگي هاي من
خيانت
نگارش
دل نوشته
متروي متروك
سرد است
روح
براي سوزاندن
احمقانه ها