|
مادر مرد سرنوشتي تلخ سقوط داد ستاره را در كهكشان بي ستاره مرگ خرچنگ بيرحم ريشه دواند در بند بند جسم لطيفش بيرحم از سينه هايش آغاز كرده بود بريدند سينه هايش را سينه هايي كه شير ميدادند سينه هايي كه آرام ميكردند هق هق كودكانش را آي اي خدا اين بود مزد مادر؟ اين است آرامش مادر؟ پس از اين همه سال؟ چه آرامشي ! شنيدم نميپذيردهيچكس را شايد مي خواهد عادت كند به تنهايي به تنهايي نزديك مي گويند خدا نصيب نكند پس چرا نصيب مي كني اي خداي من؟ بيچاره بيچاره مادر مادرخواهد مرد از بسكه جان ندارد. پ.ن:اين پست بيشتر يه درددله تا يه شعر.مربوط ميشه به يكي از بستگان.همين + نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 22:21 توسط مانی |
خوب خواهد شد
خوب خواهد شد اگرقلبم را از درون سينه بيرون بكشم تا دگراحساسي غرق باران نكند آسمان ابري چشمم را خوب خواهد شد اگرچشمانم از درون كاسه بيرون بجهد تا دگر چشمي ويران نكند قامت خم شده پايم را خوب خواهد شد اگر پايم را بكنم از پي و دور اندازم تا دگر لبخندي نكشد در پي خود دستم را خوب خواهد شد اگردستم را... خوب خواهد شد اگر من روزي قلب و چشم ودست و پاهايم را بسپارم به كلاغ باغي چون مترسك در باغ از همان روز نخست قيد چشم و دست و پا را زده بود + نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 15:17 توسط مانی |
پرواز و مه آلودست باغ بوي نا مي آيد گرگ و ميش است هوا و كلاغي كه غزل مي خواند و صدايي كه به من مي گويد وقت تو پايان يافت و چه احساس خوبي دارم حس آزادي و رستن از دام حس بي وزني مثل پر كاه از تن خويش برون مي آيم مي روم بالا تا روي درخت همه اين باغ را مي بينم باغ پر دار و درخت كه به هم پيچيده شاخه هايش سرسخت تن خود را ديدم كه نشسته آرام روي يك صندلي بر روي تراس و كنون خالي است از غم كهنه عشق من و تو مي روم بالا بالاتر از ابر مي كنم حركت با سرعت باد و كنون مي گذرم از اين شهر كه در آن خاطره هاي من و تو مثل يك بوف به من مي نگرد و چه احساس غريبيست ولي غم بي مهري تو مثل يك خواب گذشت از يادم + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 22:49 توسط مانی |
شب جنگل جنگل از جان می کشد فریاد در بلندایِ کریهِ پست تر از خوابگردِ مرده بر بامِ بلندِ داد سبز برگان هلهله سر می دهند بر باد جنگل امشب، بی بدن جان داد شب درون چشم من پیچید و می خندید قطره هایِ مرگ از زیرِ لگد هایِ زمین بر پای، می بارید این صدای ضجه هایِ حلق چسبان، کی شود خاموش؟ گو، زنی ابلیس می زایید مِه درون شب نفس می زد از بخارِ خیس داندانِ سپیدش می شود فهمید ذره های ماه گاهی بر زمین می ریخت گاهی از ترسِ درختان درمیانِ برگ می خوابید شاخه ای مدفون کنارِ ضجه ها روی زمین لرزید بی احساس باد می پیچید ابر با چنگال پشمینش ماه را در خوابگاه ِ شب به خون غلتاند سایه بر روی دو چشمانِ سیاهم بی نفس چسبید لمس می کردم سیاهی را نرم بود و چندش آور اضطراب از ذره هایم سایه می تابید هر تپش از سینه ام تاریک می کوبید در نفس هایم سیاهی می دمید آرام در میانِ روده هایم، سایه می لغزید می خراشیدم ولی جز ابر و مِه هیچش نبود آخر هر سیاهی نرم نرمک می رود بالا زِ من تا اوج، تا مغزم جمجمه از هم فرو می ریخت لشکر خاکستریهایم به صد سردوش ناگهان گشتند خاموش و سیاهان پوش... . . . . . سالها من نیمه شب در خواب می خوانم: من درون شب چه شادانم من درون شب چه خندانم پ.ن : اين شعر از يه شاعره كه تازه پيداش كردم.خودمو توشعراش پيدا كردم.عادل با وبلاگ روح. معركه مي نويسه.همين + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 23:36 توسط مانی |
اعدامي چه شكنجه ايست وقتي پيش چشمان ترت مي رود آرام مانند نسيم گيج و مبهوت نگاه مي كني و تو خود می دانی خواب شیرین شب تنهاییت مثل گل پرپر شد مثل يك اعدامي كه شب اعدامش خواب آزادي خود را مي ديد كه صداي خشن زندانبان تن او را لرزاند : ( هاي اي زنداني وقت اعدام رسيد ) + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 18:30 توسط مانی |
قله مزن سيلي در اين سرما سرا بگذار خواب آيد بر اين چشمان سرد من مزن سيلي مرا سرما زده ديريست در اين عمر ويرانم و يخ بستست هرچه آرزويم بود مي دانم مزن سيلي مرا بگذار در اين دخمه خاموش يخ بندم ز استيصال كه شايد پوستينم مرحمي باشد براي آنكه چون من آرزو دارد مسير قله ایكاش هايش را بپيمايد ولي اين را بگو با او اگر از سردي و بوران اين تنگه گذر كردي وبر قله رسيدي و خدايت را صدا كردي بپا كن پرچمي از پوستين من كه شايد يادگاري باشد از اين يخ زده در راه كه فتح قله خوشبختيش را آرزو مي كرد ولي در راه ماند و يخ زد و با آرزويش رفت + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 23:21 توسط مانی |
|