|
شب جنگل جنگل از جان می کشد فریاد در بلندایِ کریهِ پست تر از خوابگردِ مرده بر بامِ بلندِ داد سبز برگان هلهله سر می دهند بر باد جنگل امشب، بی بدن جان داد شب درون چشم من پیچید و می خندید قطره هایِ مرگ از زیرِ لگد هایِ زمین بر پای، می بارید این صدای ضجه هایِ حلق چسبان، کی شود خاموش؟ گو، زنی ابلیس می زایید مِه درون شب نفس می زد از بخارِ خیس داندانِ سپیدش می شود فهمید ذره های ماه گاهی بر زمین می ریخت گاهی از ترسِ درختان درمیانِ برگ می خوابید شاخه ای مدفون کنارِ ضجه ها روی زمین لرزید بی احساس باد می پیچید ابر با چنگال پشمینش ماه را در خوابگاه ِ شب به خون غلتاند سایه بر روی دو چشمانِ سیاهم بی نفس چسبید لمس می کردم سیاهی را نرم بود و چندش آور اضطراب از ذره هایم سایه می تابید هر تپش از سینه ام تاریک می کوبید در نفس هایم سیاهی می دمید آرام در میانِ روده هایم، سایه می لغزید می خراشیدم ولی جز ابر و مِه هیچش نبود آخر هر سیاهی نرم نرمک می رود بالا زِ من تا اوج، تا مغزم جمجمه از هم فرو می ریخت لشکر خاکستریهایم به صد سردوش ناگهان گشتند خاموش و سیاهان پوش... . . . . . سالها من نیمه شب در خواب می خوانم: من درون شب چه شادانم من درون شب چه خندانم پ.ن : اين شعر از يه شاعره كه تازه پيداش كردم.خودمو توشعراش پيدا كردم.عادل با وبلاگ روح. معركه مي نويسه.همين + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 23:36 توسط مانی |
اعدامي چه شكنجه ايست وقتي پيش چشمان ترت مي رود آرام مانند نسيم گيج و مبهوت نگاه مي كني و تو خود می دانی خواب شیرین شب تنهاییت مثل گل پرپر شد مثل يك اعدامي كه شب اعدامش خواب آزادي خود را مي ديد كه صداي خشن زندانبان تن او را لرزاند : ( هاي اي زنداني وقت اعدام رسيد ) + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 18:30 توسط مانی |
قله مزن سيلي در اين سرما سرا بگذار خواب آيد بر اين چشمان سرد من مزن سيلي مرا سرما زده ديريست در اين عمر ويرانم و يخ بستست هرچه آرزويم بود مي دانم مزن سيلي مرا بگذار در اين دخمه خاموش يخ بندم ز استيصال كه شايد پوستينم مرحمي باشد براي آنكه چون من آرزو دارد مسير قله ایكاش هايش را بپيمايد ولي اين را بگو با او اگر از سردي و بوران اين تنگه گذر كردي وبر قله رسيدي و خدايت را صدا كردي بپا كن پرچمي از پوستين من كه شايد يادگاري باشد از اين يخ زده در راه كه فتح قله خوشبختيش را آرزو مي كرد ولي در راه ماند و يخ زد و با آرزويش رفت + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 23:21 توسط مانی |
ناكجاآباد بخت من شايد آنجا باشد كه درختش آبيست آسمانش سبز است روزها مردم آن مي خوابند وشباهنگام بر مي خيزند بخت من آنجائيست كه خيانت خوب است عشق انگار گناهيست بزرگ دل بي غصه در آن محكوم است بخت من شايد آنجا باشد كه نگاه آدمي مي گويد وزبانش در بند وقت شادي گريه وقت غم ها لبخند كوله بار سفرم را بستم تا بجويم آن را بخت من شايد در نقطه اي از نا كجا آباد است + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 13:40 توسط مانی |
سيگار اندرونم بيمار همه فكرم مرگ است كه بميرم در خواب يا كه باشم بيدار نيمه سيگار است نيمه ديگر آن دود شد دودي تار مثل عمر من بود نيمه اي تيره و تار و نمي خواهم من نيمه ديگررا شايد اين سيگار هم خسته باشد بيمار و نخواهد برسد تا پايان مي كشم آن را زير پايم شايد اكنون شاد است شاد است از اين كار + نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 21:51 توسط مانی |
نداي خاموش همه جا تاريك بود سرد و بي روح و اميد بر لب پنجره ها خشكيده من گمان مي كردم كه سياهي و سكوت و خفقان همه را بردست در خوابي دور ولي انگار كه چشماني چند از ميان راه باريك دوپلك صحنه را مي ديدند ديده ها باز شدند خارج از خانه به هم پيوستند مثل يك رود زلال برق چشمان آزاديخواه شهر را روشن كرد همگان از خواب بيدار شدند و چنين گشت كه پيك مژده سبزي و آزادي دادو هزاران چشم با نور اميد جلوي لشكر خار و خاشاك همه فرياد زدند كه نبايد ترسيد همه با هم هستيم لشكر تاريكي با تفنگ و باتوم تاختند بر آنها چشم ها در خاك مي غلتيدند همه در خون بودندكه ندا يي آمد : (( گر چه خاموش شدم من اما برسانيد سلامم را بر آزادي ))+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 15:19 توسط مانی |
|