تبليغاتX
شیون

شیون

    شب جنگل

 

 6zmp8ngah4eoxwm13r68.jpg

جنگل از جان می کشد فریاد

در بلندایِ کریهِ پست تر

 از خوابگردِ مرده بر بامِ بلندِ داد

سبز برگان هلهله سر می دهند بر باد

جنگل امشب، بی بدن جان داد

 

شب درون چشم من پیچید و می خندید

قطره هایِ مرگ از زیرِ لگد هایِ زمین بر پای، می بارید

این صدای ضجه هایِ حلق چسبان، کی شود خاموش؟

گو، زنی ابلیس می زایید

 

مِه درون شب نفس می زد

از بخارِ خیس داندانِ سپیدش می شود فهمید

ذره های ماه گاهی بر زمین می ریخت

گاهی از ترسِ درختان درمیانِ برگ می خوابید

شاخه ای مدفون کنارِ ضجه ها روی زمین لرزید بی احساس

باد می پیچید

ابر با چنگال پشمینش

ماه را در خوابگاه ِ شب به خون غلتاند

سایه بر روی دو چشمانِ سیاهم بی نفس چسبید

لمس می کردم سیاهی را

نرم بود و چندش آور

 

اضطراب از ذره هایم سایه می تابید

هر تپش از سینه ام تاریک می کوبید

در نفس هایم سیاهی می دمید آرام

در میانِ روده هایم، سایه می لغزید

می خراشیدم ولی جز ابر و مِه هیچش نبود آخر

 

هر سیاهی نرم نرمک می رود بالا زِ من تا اوج، تا مغزم

جمجمه از هم فرو می ریخت

لشکر خاکستریهایم به صد سردوش

ناگهان گشتند خاموش و سیاهان پوش...

.

.

.

.

.

سالها من نیمه شب در خواب می خوانم:

من درون شب چه شادانم

من درون شب چه خندانم

پ.ن : اين شعر از يه شاعره كه تازه پيداش كردم.خودمو توشعراش پيدا كردم.عادل با وبلاگ روح. معركه مي نويسه.همين

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 23:36 توسط مانی |


 

    اعدامي

epfy8lvtqnzcsitgfsl9.jpg

چه شكنجه ايست وقتي

پيش چشمان ترت

مي رود آرام مانند نسيم

گيج و مبهوت نگاه مي كني

و تو خود می دانی

خواب شیرین شب تنهاییت

مثل گل پرپر شد

مثل يك اعدامي

كه شب اعدامش

خواب آزادي خود را مي ديد

كه صداي خشن زندانبان

تن او را لرزاند :

( هاي اي زنداني

وقت اعدام رسيد )

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 18:30 توسط مانی |


 

    قله

 

 2woomhe2zigh7ig0ur6p.jpg

مزن سيلي

در اين سرما سرا بگذار خواب آيد

بر اين چشمان سرد من

مزن سيلي

مرا سرما زده ديريست

در اين عمر ويرانم

و يخ بستست

 هرچه آرزويم بود مي دانم

مزن سيلي

مرا بگذار در اين دخمه خاموش

يخ بندم ز استيصال

كه شايد پوستينم مرحمي باشد

براي آنكه چون من آرزو دارد

مسير قله ایكاش هايش را بپيمايد

ولي اين را بگو با او

اگر از سردي و بوران اين تنگه گذر كردي

وبر قله رسيدي و

خدايت را صدا كردي

بپا كن پرچمي از پوستين من

كه شايد

يادگاري باشد از اين يخ زده در راه

كه فتح قله خوشبختيش را آرزو مي كرد

ولي در راه ماند و

يخ زد و با آرزويش رفت

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 23:21 توسط مانی |


 

    ناكجاآباد

 

 nhxa1ut6s1f42icckz9i.jpg

بخت من شايد آنجا باشد

كه درختش آبيست

آسمانش سبز است

روزها مردم آن مي خوابند

وشباهنگام بر مي خيزند

بخت من آنجائيست

كه خيانت خوب است

عشق انگار گناهيست بزرگ

 دل بي غصه در آن محكوم است

بخت من شايد آنجا باشد

كه نگاه آدمي مي گويد

وزبانش در بند

وقت شادي گريه

وقت غم ها لبخند

كوله بار سفرم را بستم

تا بجويم آن را

بخت من شايد در نقطه اي از

نا كجا آباد است

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 13:40 توسط مانی |


 

       سيگار

vc3pyhbuu8ov47vsxvx8.jpg

بر لبانم سيگار

اندرونم بيمار

همه فكرم مرگ است

كه بميرم در خواب

يا كه باشم بيدار

نيمه سيگار است

نيمه ديگر آن

دود شد دودي تار

مثل عمر من بود

نيمه اي تيره و تار

و نمي خواهم من

نيمه ديگررا  

شايد اين سيگار هم

خسته باشد بيمار

و نخواهد برسد تا پايان

مي كشم آن را زير پايم

شايد اكنون شاد است

شاد است از اين كار

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 21:51 توسط مانی |


 

    نداي خاموش

q1ohe4u0y7m0e5jwkfh.jpg

 همه جا تاريك بود

سرد و بي روح و اميد

بر لب پنجره ها خشكيده

من گمان مي كردم

كه سياهي و سكوت و خفقان

همه را بردست در خوابي دور

ولي انگار كه چشماني چند

از ميان راه باريك دوپلك  

صحنه را مي ديدند

ديده ها باز شدند

خارج از خانه به هم پيوستند

مثل يك رود زلال

برق چشمان آزاديخواه

شهر را روشن كرد

همگان از خواب بيدار شدند

و چنين گشت كه پيك خرداد

مژده سبزي و آزادي داد

و هزاران چشم با نور اميد

جلوي لشكر خار و خاشاك

همه فرياد زدند

كه نبايد ترسيد

همه با هم هستيم

لشكر تاريكي

 با تفنگ و باتوم

تاختند بر آنها

چشم ها در خاك مي غلتيدند

همه در خون بودند

كه ندا يي آمد  : 

(( گر چه خاموش شدم من اما

برسانيد سلامم را بر آزادي ))

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 15:19 توسط مانی |


شيون كن بر خود كه زندگي تو را خواهد كشت X

ميزي براي كار كاري براي تخت
تختي براي خواب خوابي براي جان
جاني براي مرگ مرگي براي قبر
قبري براي سنگ سنگي براي ياد
اين بود زندگي
(حسين پناهي)
...................................
استفاده از تمامي اشعار فقط با ذكر منبع مجاز مي باشد


صفحه نخست
پست الکترونیک


اشعار

اعدامي
قله
نا كجاآباد
سيگار
نداي خاموش
مثله
زندگي بايد كرد
گوشه تنهايي
كتابخانه
عدالت
آرشيو اشعار


كهنه شيون ها

هفته اوّل آبان 1388

هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387



: با من شيون مي كنند

حسين پناهي
فروغ فرخزاد
حميد مصدق
سايت رسمي احمد شاملو
پرنده پر و بال شكسته
برهنگي هاي من
پدر خوانده جوان
دوست دارم ياد بگيرم حرف بزنم
روز هاي يك دختر
اگر صداي قطار نيايد...
هجوم در برهنگي هاي من
خيانت
آخرين هوس هاي يك حوا
نگارش
دل نوشته
متروي متروك
سرد است
روح